تبليغاتX
شرح پریشانی - نشانی از عشق
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

دستی بر قبر پدر کشید. فاتحه ای خواند. آخر سر هم با بطری آبی که همراهش بود آن را شست. یک بار هم سوره قدر را تلاوت کرد. بلند شد. در راه برگشت از قطعه شهدا به فکر مادر بود. سر راه دسته گلی خرید و پیش مادر رفت. آنجا دیگر این طور نبود. فقط گل را روی سنگ قبر میگذاشت و نگاهی عمیق به صلیب عمودی بالای قبر می کرد. هیچگاه باورش نمی شد. عشق بین پدر و مادرش . خیلی همدیگر را دوست داشتند. هنوز هم بین دو راهی بود. ولی یک چیز را خوب می دانست. عشق دین نمی شناسد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط یکتا  |